تبلیغات
شاه کرکس ها - هر شعری که بخواهی هست
 
شاه کرکس ها
بتازید هنر مندان بتازید و یاد بگیرید
                                                        
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : farshid shir ali
نویسندگان
نظرسنجی
از وبلاگ شاه کرکس ها لذت بردید؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
گـــــــــاهی بـــــــــــــه قــــدری دلـــــــــــــمــ...

برایـــــــت تنـــــــگ میشود کــــــه ...

حــــــــــاضرم حــــــــتی بادیگــــــری"ببینمت"

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1391ساعت 14:48 توسط پایدار|
 

شاید آرام تر میشدم

فقط و فقط

اگر میفهمیدی

شعر هایم به همین راحتی که میخوانی

نوشته نشده اند…

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1391ساعت 14:45 توسط پایدار|
اینجــــــا

همــه ی نســل هــــا ؛

نســـل سـوختـــه هستنــــــد

فقــط درصـــد سوختگــــی فــــرق می کنـــــد !

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت 22:7 توسط پایدار|

حواست نبود ، که آمدم ...

حواست نبود ، که ماندم.....

حواسم نبود ، که با من نیامدی ...

حواسم نبود ، که پیشم نماندی....

...حواسمان نیست که داریم تبدیل به خاطره میشویم ....

چرا هیچ کس حواسش به ما نیست...!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت 19:34 توسط پایدار|
از خوابهایم که عبور کنی

می فهمی تلخی حال این روزهای مرا

اما تو را به خدا

این بار که می آیی

نگو تو هم دلت برایم تنگ شده

که دلم

آتش می گیرد...

تو فقط بیا و نگاهم کن

چشم هایت مرا کافی است

دلم برای نگاه نگران تو هم

تنگ است...

آنقدر تنگ که

دارد خفه می شود...می میرد!

...خاک سرد است ولی

این اشکهای گرم من است که

کار خودش را می کند...

روزت که بیاید

مرا دیگر به حریم دستهایت راهی نیست

هست؟من حس نمی کنمش دیگر

روزت که بیاید

دیگر هدیه برایت عطر نمیگیرم

تنها می بویم پیراهنی را

که هنوز بوی همان عطری را می دهد که پارسال

برایت هدیه آوردم

و کمی بوی دلنشین تنت که چاشنی اش شده

به آن روح می دهد

و بویدنش مرا می برد به حال و هوای تو

و آسمان چشمهایم

که باز هم

گرم گرم

بی اختیار

می بارد...

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت 18:58 توسط پایدار|
حالا بیا برویم

برویم پای هر پنجره

روی هر دیوار و بر سنگ هر دامنه

خطی از خواب دوستت دارم تنهایی را

برای مردمان ساده بنویسیم

مردمان ساده بی نصیب من

هوای تازه می خواهند

ترانه روشن , تبسم بی سبب

و اندکی حقیقت نزدیک به زندگی

یادت هست

گفتی نشانی میهن من همین گندم سبز

همین گهواره بنفش

همین بوسه مایل به طعم ترانه است

ها ری را !

من به خانه برمی گردم

هنوز هم یک دیدار ساده می تواند

سر آغاز پرسه ای غریب

 در کوچه باغ باران باشد

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت 16:38 توسط پایدار|ر

قَرنِ ما شــــاعِر اَگَر داشت هَــــوا بِهتَــــر بود ...

خـــار هَم کمتـــر نَبود از گُل !

بَســـا گُل تر بود ...

قَرنِ ما شــــاعر اَگَر داشت که "کَبوتر با کَبوتر ، باز با باز"

نبود شُعـــارِ پَرواز !!

وای بر ما که تَصَوُر کردیم که عِشـــــق را بایَد کُشت !

دَر چُنین قَرنی که دانِش حــــاکِم است ؛

عِشـــــق را اَز صَحنـــــه دور اَنداختن دیوانِگیست ...

دَرماندِگیست ...

شَرمَندِگیست ...

قَرن ، قَرنِ آتَـــش نیست !

قرنِ یِکــــــ هَــــوایِ تـــازه است !

فِکــــرها را شُستِشویی لازم است !

گُـــم شدیم گَر در میانِ خویشتن ، جُستِجویی لازم است !

نازنیــــن ها ! از سیاهـــی تا سفیــــدی را سَفَـــر باید کنیم ...

خُرسنـــــد شدیم از اینکه امروز رَنگــــی دِگَر است نه رَنگـــــِ دیروز !

تا شَبـــــ نشده رَنگــــــِ دِگَر شد ...

گُفتند از این نُکتـــــه هِــــزار نُکتـــــه بیاموز !

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت 16:18 توسط پایدار|
تو سیگارو خاموش کن تا بگم..

چطور میشه با گریه هم دود شد..

چطور میشه با خنده هم زخم خورد..

چطور میشه با عشق نابود شد..

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت 16:8 توسط پایدار|
مــرا بــه تختـــم ببـندیـد


و سیگــــاری بـــرایــم روشــن کنــید



و تنهــــایــم بگــذارید ...



هــرچقــدر هــم نــالیــدم و فــریــاد زدمـ بـه ســراغــم نیــایـید ...



مــن دارمــ او را تــــرک میکنــــمـ !!!


نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت 14:15 توسط پایدار|

وقتــی ڪـَـســے پرسیدخوبے؟!

نّگـــــو "مَـــمـنـوטּ"

نگـــــو "خوبـَــــــمـ"

نگـــــو "بهتــــــرمـ"

فقـــط یڪــ جـــورے بگـــــو "مــــرســـے"

ڪــه طرف بدانــد سئـــوال احمقـــانـــﮧاے پرســـیده !!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1391ساعت 19:10 توسط پایدار| 

دَسـ ـتای زخمیمو دید و با نـِـگرانیـ ـ پُـرسید:

چی شُـ ـده ؟ چرا دَسـ ـتات زخمیـ ــَن ؟!

با اینکه سَـ ـخت بود، خَـ ـندیدمـــ...

اشک تو چـ ـِشمام حَــلقه زَد...

بـَغلمــ کرد و گُـ ـفت :

بازم گُـ ـلای رُزیـــ رو که واسَــم آوردی خودِت چیـ ـدی ؟..

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1391ساعت 19:6 توسط پایدار|
دیشب که بــــاران آمد...

میخواستم سراغت را بگیرم!

اما..

خوب میدانستم

این بار هم که پیدایت کنم ,

باز زیر چتر دیگرانی ...!

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1391ساعت 18:54 توسط پایدار|
خــــــــــــــــدایا دیـــــــــــــــــدی

کلی بـــــــــاران فرستادی ،

تا این لکه ها را از دلــــــــــــــم بشویی

من که گـــــــــــــفته بودم لـــــــــــــــــکه نیست

زخـــــــــــــــــــم اســــــــــــــــــــــت

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1391ساعت 18:54 توسط پایدار|
قـــدم نزن

این جـــا…

این شعـــر ها ، آن قدر بــــــــــارانی اند

که می ترســم تمام لحظه هایتـــ خیس شوند…!

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1391ساعت 18:53 توسط پایدار|

روزهای بارونی رو خیلی دوست دارم،

معلوم نمیشه منتظر تاکسی هستی یا آواره خیابونها،

بخار توی هوا مالِ سرماست یا دود سیگار،

روی گونه ات اشکه یا دونه های بــــارون.!!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1391ساعت 18:52 توسط پایدار|

خســــــته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری

شـــــوق پرواز مجازی ، بالــــهای استعاری

لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن

خــــاطرات بایگــــانی،زندگی هــــــای اداری

آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین

سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهـــــای اجاری

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1391ساعت 14:35 توسط پایدار|  

دختری سه ساله بود که پدرش آسمانی شد . .

دانشگاه که قبول شد، همه گفتند: با سهمیه قبول شده!!!

ولی ... هیچوقت نفهمیدند

کلاس اول وقتی خواستند به او یاد بدهند که بنویسد بابا! . . .

یک هفته در تب ســـــــوخت . . ..

نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1391ساعت 18:34 توسط پایدار|

جامت را بنوش

بسلامتی فاحشه های شهرمان

كه جز خود

كسی را نفروختند

نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1391ساعت 17:55 توسط پایدار|  

توی دوره و زمونه ایی که یه پسر هجده ساله

با ۴۰ کیلو وزن و یه ماشین شاسی بلند میشه مرد رویاها


ما همون نامرد باشیم بهتره.

نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1391ساعت 22:2 توسط پایدار|
گفته بودی فردا، پشت این پنجره ها، غنچه ای می روید،

و کسی می آید، روشنی می آرد...

دیرگاهیست که من، پشت این پنجره ها منتظرم،

ولی اینجا حتی، رد پایی هم نیست!

نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1391ساعت 16:21 توسط پایدار|
همیشه دلتنگی به خاطر نبودن كسی نیست !

گاهی بخاطر بودن كسی ست ؛

كه حواسش به تو نیست ... !!!

نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1391ساعت 16:16 توسط پایدار|
بیا ای بی وفای من

و امشب را فقط امشب

برای خاطر آن لحظه های درد

کنار بستر تاریک من ، شب زنده داری کن

که من امشب برای حرمت عشقی

که ویران شد

برایت قصه ها دارم ..

نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1391ساعت 16:15 توسط پایدار|
حلق آویز شده بر دار تنهایی

ذهنی سرشار از خاطرات رنگ پریده

گمشده در نفس های خون آلود

در چرخشی به دور محور خود

بر ویرانه ی آرزوهای از دست رفته اش ...

و سکوتی که تمام اتاق را پر کرده است

چشمان بی تابش ، در جستجوی چیزی

یا آمدن کسی ...

پشت آخرین پلک زدن ها به سیاهی می رود

نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1391ساعت 10:31 توسط پایدار|

مادرم میگفت شنیدم پسر همسایه خیلی مومن است.

نمازش ترک نمی شود.

زیارت عاشورا می خواند.

روزه میگرد.

مسجد میرود ...

خیلی پسر با خداییست ...

لحظه ای دلم گرفت ...

در دل فریاد زدم باور کنید من هم ایمان دارم ...

نماز نمیخوانم ولی لبخند روی لبهای مادرم خدا را به یادم میاورد ...

دستهای پینه بسته پدرم را دستهای خدا میبینم ...

زیارت عاشورا نمیخوانم

ولی گریه یتیمی در دلم عاشورا برپا میکند ...

نه من روزه نمیگیرم

ولی هر روز از آن دخترک فال فروش فالی را میخرم که هیچوقت نمیخوانم ...

مسجد من خانه مادربزرگ پیر و تنهایم است

که با دیدن من کلی دلش شاد میشود ...

خدای من نگاه مهربان دوستی است

که در غمها تنهایم نمیگذارد ...

برای من تولد هر نوزادی تولد خداست

و هر بوسه عاشقانه ای تجلی او ...

مادرم ...

خدای من و خدای پسر همسایه یکیست ...

فقط من جور دیگری او را میشناسم و به او ایمان دارم ...

خدای من دوست انسانهاست نه پادشاه آنها ...

نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1391ساعت 0:4 توسط پایدار|
روزهای تعطیل سخت تــــــــــــــــــــــر می گذرد،

زیرا که میدانم وقت داری به من بیندیشی؛

ولی نمی اندیشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت 21:54 توسط پایدار|